تبليغاتX
شهروند هزاره - مروري بر وضعيت و كيفيت نويسندگي در كشور

شهروند هزاره

گفتار و نوشتار درعين­ حالي­كه مقتدرترين ابزار ارتباط انسان‌ها و انتقال تجارب و دانش بين آنان بوده، بيانگر هويت­جمعي نيز مي‌باشند. در مورد اول بايد خاطرنشان ساخت كه ساختار و روابط اجتماعي با زبان يك جامعه داراي ارتباط تنگاتنگ و مستقيم مي­باشد. يعني اين­كه، زبان كه عامل ارتباط عناطر جامعه است، بايد پاسخ­گوي روابط و مناسبات، هم­چنين بيانگر دانش، هنر و استعداد جامعه باشد. به­همين دليل رشد و تكامل زبان متأثر از تكامل جامعه بوده و بايد متناسب با آن رشد يابد. بنابراين نمي­توان هميشه به واژه­هاي كهن بسنده نمود و به­بهانه­ي اصالت زبان و يا كهن بودن واژه­هاي مورداستفاده افتخار دروغين كرد و يا با پويايي و واژه­سازي ضديت به­خرج داد. چراكه نمي­توان براي جامعه نقطه­ي جوش لايتغيري متصور شد. اين است كه واژه­سازي به­مثابه­ي يك ضرورت اجتناب­ناپذير براي بقاي يك زبان مطرح است. البته درصورت حفظ اساسات زبان، و نه خلط آن با زبان­هاي ديگر (مانند زبان اردو در شبه قاره­ي هند). مسلماً عدم رشد و يا ناتواني يك زبان به­لحاظ ساختاري (دستوري) و نيز واژه­سازي، پيروان يك زبان را ناچار از استمالت از ديگر زبان­ها مي­سازد كه فارسي به­دليل غناي واژه­اي و دستوري­اش هرگز به چنان سرنوشتي دچار نمي­گردد. درمورد دوم كه درواقع روي­كرد سياسي _ اجتماعي زبان مي­باشد، زبان يكي از عناصر فرهنگ تلقي شده و بدين­گونه مي‌تواند از شاخصه‌هاي بارز "قوم" و يا "ملتي" به­شمار رود. بنابراين، درجه‌ي رشد و تكامل يك زبان، رابطه‌ي مستقيمي با مرحله‌ي رشدتمدنيِ يك ملت و يا قوم داشته و بر مبناي آن است كه درجه و سطح تمدن يك مجموعه­ي انساني تعيين مي‌گردد.

زبان فارسي كه دركشور ما نه­تنها از سابقه‌ي درازي برخوردار بوده و به­عبارتي، تمامي‌تمدن‌هاي گذشته­ي كشور ازآن استفاده مي‌نموده­اند، كه­حتا بزرگ­ترين آثار و شاه­كارهاي ادبي فارسي درجهان و تاريخ (اعم­از نظم و نثر) توسط ساكنين اين مرزوبوم خلق گرديده و يا در اين فضا و محيط پرورش يافته­اند.

با توجه به اين پس­منظر تاريخي، امروزه ما و با كمال تأسف شاهد افول شديد اين زبان در كشور خود هستيم. زباني كه سده‌ها پيش شاهنامه و مثنوي و اشعار ناصر­خسر و عبدالله­انصاري و قانون ابن­سينا با آن سروده و نگاشته مي‌شد، امروزه در وضعيتي قرار دارد كه حتا مدعيان قلم­داري و نويسندگي طي نوشتن مقاله‌اي كوتاه دوصفحه‌اي هم از چندين غلط املايي و دستوري برخوردارند، گويي كه چنين زباني تازه شكل گرفته و هنوز مباني دستوري آن تكميل نگشته و به­همین علت نويسندگان آن­را به­خوبي نياموخته­اند. امروزه پرادعاهايي به­صحنه آمده­اند كه هنوز استفاده از «ز» و «ذ» را نمي‌دانند ويا اين­كه هنوز سردرگم­اند كه «اصرار» را با "س" بنويسند و يا «ص». هنوز دستور «قيدتعداد» و كاربرد عدد كه درفارسي هرگز اسم­را جمع نمي‌كنند، را نمي‌دانند و به­تقليد از دستور زبان انگليسي مي‌نويسند، «7 سربازان» و يا «تعدادي گوسفندان». نیز، كلمه‌ي مفعولي «را» را به­راحتي از جمله مي‌اندازند و يا هنوز از كاربرد "ي" و "اي" نكره و نسبتي بي­خبرند و نمي‌دانند كه كجا و چگونه بايد آن­را مورداستفاده قرار دهند.

وضعيت گفتاريِ حتا مشهورترين گويندگان­هم، بهتر از نويسندگان نمي‌باشد. آنان چگونگي تلفظ "ا" و "هـ" را نياموخته­اند و به­راحتي مي‌گويند "اينك توجُّ نماييد به هاب و اواي كشور در 24 ساهت هاينده". خوب­ترين­شان هم يا «ع» را غليظ­تر از اعراب تلفظ مي‌كنند و يا به­كلي آن­را حذف مي‌نمايند؛ مثلاً  «تعرفه» را اگر زياد عربي چندش آور تلفظ ننمايند، مي‌گويند "ترفه". چنين است تلفظ كلماتي كه ريشه‌ي عربي داشته و مهمّز هستند، مانند "مأمور"، "رأس"، "رأي"، "تأييد" و... كه آن را با كلماتي چون «تاريخ» به­گونه­ي جابه­جا تلفظ مي‌كنند، طوري­كه بخش نخست را "مامور"، "راس"، "راي" و "تاييد" و دومي را «تأريخ» مي‌خوانند. هنوزهم كم نيستند آموزگاران و گويندگاني كه "واو" بي­صدا (silent) كه دركلماتي چون "خواهر"، "خواب"، "خواستن" و... را تلفظ مي‌نمايند. بعضاً­هم تاکنون نياموخته­اند که با اضافه کردن پسوندهايی چون "گی" که اسم را به صفت مبدل می­سازد و يا "گان" که برای جمع کردن اسم به­کار می­رود، "ه" جدای آخر حذف می­گردد، مانند "نويسنده"، "زنده" و... که می­شوند "نويسندگی" و "نويسندگان"، "زندگی" و "زندگان".

حال و با اين­همه فضاحت­هايي كه اينك در عرصه‌هاي گفتاري و نوشتاري كشورما موجود است، بايد ديد که به­راستي چه موانع و يا عواملي پروسه‌ي تكاملي زبان فارسي را سد نموده­اند و چرا؟ يا اين­كه، اساساً زبان­فارسي پويايي نداشته و زماني­كه در مسير تكاملي قرار مي­گيرد، به­دليل نداشتن ظرفيت و پنانسيل لازم، جبراً از دور خارج شده و ناكارايي­اش برملا مي­گردد؟ در اين راستا، هم مصاديقي چون موجوديت نويسندگان و آثار ادبي زيبا و غني و خوب در كشور ما و نيز تكامل­يافتگي اين زبان در كشور همسايه­­ي غربي، و هم ظرافت و ظرفيت­دروني آن، كه علاوه بر توان­مندي هضم واژه‌هاي بيگانه، داراي مكانيزم "اِعراب" و "واژه­سازي" بالايي مي‌باشد، روي­هم­رفته فرضيه‌ي تاريخ­گذشتگي و عدم­انطباق اين زبان با تكامل جوامع­بشري را ازبيخ رد مي‌كند و نشان مي‌دهد كه زبان فارسي چه درعرصه‌ي بيان ظريف­ترين احساسات انساني و چه تبيين پيچيده‌­ترين روابط­اجتماعي ـ توليدي، كماكان بسي توان­منداست. پس مي‌ماند موضوع موانع و عوامل بازدارنده‌اي كه عامل اصلي عدم­رشد زبان فارسي در كشور ماست.

اولين موردي كه به­مثابه‌ي عامل بازدارنده‌ي رشد زبان­فارسي دراين كشور باآن مواجه مي‌گرديم، ايجاد تنشي است كه با شبهه­سازي‌هاي "فارسي"، "دري" راه­ انداخته شده كه خود كاملاً داراي ريشه‌ي سياسي است. يعني اين­كه با تقدم و اصالت بخشيدن به "دري"، قصد و غرض جدايي  سرنوشت زبان­فارسی كشورما، ازديگر كشورهاي هم­زبان مانند ايران و تاجيكستان دركار بوده و بدين­گونه رابطه‌ي ديالكتيكي (تأثير متقابل) ميان فارسي­زبانان و نيز عناطر دخيل درآن، كه لازمه­ي رشد آن مي­باشد را بگسلند و در حصار اين مرزوبوم هر بلايي كه مي‌خواهند برسرش بياورند. روشن است كه جاافتادگي ترفندسیاسی "ايراني" تلقي­شدن واژه­هاي فارسي، زمينه­ي هرگونه هم­کاری و كمك­گيري از ديگر هم­زبانان و تبادل­نظر جهت تكامل­بخشيدن هرچه بيشتر اين زبان را به­كلي از بين خواهد برد. درحالي­كه برهيچ­كس پوشيده نيست كه درگذشته تمامي اين واژه­ها مورد استفاده­ي هميشگي شاعران و نويسندگان اين كشور بوده­اند و متروك­شدن آن­ها طي نيم سده­ي اخير كه با خلط شدن و يا جاي­گزيني واژه­هاي بيگانه تحقق يافته، خود داستاني است مفصل. بنابراين، رشد هر زبان ريشه­دار و عميقي مانند فارسي، علاوه بر بازشناسي و بازآموزي زبان و واژه­هاي آن، نيازمند واژه­سازي متناسب با نيازمندي­هاي رو به افزايش جامعه­ي مدرن بوده كه اين­امر به كاري فرامرزي نياز دارد، چنان­كه امروزه زبان انگليسي و كار توسعه‌اي آن، مختص انگليس‌ها و يا آمريكايي­ها به­تنهايي نمي‌باشد. اين­امر در نهادي بين‌المللي صورت گرفته و بازده آن نيز به­همه­ي پيروان آن زيان خواهد رسيد.

اما سرنوشت زبان­فارسي دركشور ما به­جاي كار جدي براي تكاملش، نه­تنها با اتهامات سياسي و برنامه­هاي حساب­شده جهت مثله شدن مواجه گرديده، بلکه واژه‌هايي از انگليسي، عربي و پشتو را به آن افزوده­اند تا خلوص خود را از دست داده و بي­خاصيت و ناهم­گون شده و مآلاً ناپويا گردد. اين تلاش كه اصولاً جهت بيگانه­كردن زبان­­فارسي با آن­چه در دو كشور همسايه‌ي­مان وجود دارد، صورت مي­گيرد.

به­هرحال، برگرديم به وضعيت نويسندگي در كشورمان. يكي ديگر از ضعف­هاي نويسندگي در جامعه­ي ما، ضعف­تحليل ناشي از كم­مطالعگي است. داشتن ذخاير فكري، سبك ­و سياق و نيز خلاقيت كشف قوانين­حاكم برپديده­ها جهت تحليل كم­وكيف مسائل سياسي ـ اجتماعي، از اصول مهم نويسندگي به­شمار مي‌روند که متأسفانه تنها تعداد انگشت­شماری اگر از آن ویژگی­ها برخوردار باشند. البته اين بدان­معنا نيست كه بي­خبري مدعي­نويسندگي از مقدماتي چون املا و دستورزبان قابل توجيه باشد، بلكه اين­ها از ضروريات اوليه بوده و تا كسي بر آن­ها مسلط نگردد، نمي­تواند خود را نويسنده تلقي نمايد و بايد آن­قدر دراين راه مشق كند تا به­درجه­ي مطلوب دست­يابد. بنابراين و با توجه به وجود انگيزه­ها و عوامل متعدد سياسي­اي كه براي ازبين بردن زبان­فارسي، توسط جناح‌هايي صورت مي‌گيرد، امروزه نويسندگي به­زبان فارسي نه يك هنرساده و كسب­مهارت معمولي، كه مبارزه‌اي سياسي به­منظور بقاي هويت­قومي و ملي مي‌باشد.

اما متأسفانه ما شاهديم كه بخشي از نويسندگان تازه­كار و بي­سبك ما، تلاش مي‌ورزند تا به اصطلاحات، واژه‌ها و حتا سبك­ و سياق دفتري كهنه و مروجي گرايش يابند كه در گذشته­ي اين كشور بابرنامه­اي سنجيده­شده و با مقاصد سياسی ـ فرهنگی مشخص، رايج شده­اند. مسلماً و با درك مفهوم و مقاصد چنين طرح­هايي، وظيفه‌ي نويسنده­ي فارسي­زبان تغییر کرده و با احساس مسئولیتی عمیق و تاریخی با قدرت ادبي ـ سبكي و نيز تسلط بر واژه­هاي­ناب­ فارسي در ميدان ظاهر گردند و گذشته‌هاي بي محتوا را كنار زده و آن­را كاملاً محو نمايند. چنين سرآغازي بيش­از هرچيز بايد با درك و باور به موجوديت مكانيزم "هم­سان­سازي" فرهنگي (Assimilation Cultural) درصدد مسخ و سپس حذف هويت اقوام­ صورت بگيرد.

علاوه بر موارد یادشده، به­لحاظ فنی، داشتن دانش­لازم و كافي دررابطه با موضوع موردبحث در نویسندگی، از نيازمندي‌هاي اساسي‌اي است كه مي‌تواند پشتوانه‌اي باشد براي نوشته و سخن خوب. يعني اگر ما انشا و املاي خوبي­هم داشته باشيم و حتا سبك­نوشتاري و گفتاري­مان زيبا و جذاب و روان­هم باشد، اما اندوخته‌هاي فكري ما كافي نبوده و همه­چيزرا از جايي اقتباس نموده باشيم (چيزي­كه امروزه رونق بازار محافل و رسانه‌هاست)، به­زودي دچار كلي­گويي‌هايي خواهيم شد كه جز چند­جمله‌ي شعارگونه، چيزي براي گفتن و نوشتن نخواهيم داشت.

اين كم­بود، ريشه در فرهنگ آسيب­ديده و سست جامعه‌ي ما دارد. فرهنگ را اگر آن­گونه كه بسياري‌ها به آموزش و نهادهاي­آموزشي خلاصه نموده­اند، نپذيريم و به­جاي­آن تعريف­‌هاي علمي و نسبتاً پذيرفته­شده را مورد­توجه قرار دهيم، مجموعه‌اي از ارزش‌ها، باورها و هنجارهايي است كه مناسبات و روابط­اجتماعي ـ اقتصادي را توجيه و تثبيت نموده و آن­ها را داراي روي­كردي روشن مي‌سازد. بنابرچنين برداشتي، "فرهنگ­سازي" و "توسعه‌ي­فرهنگي" حركتي مكانسيستي نبوده بلكه روندي­ است طبيعي كه براساس نياز و به­طور ديناميك شكل مي­گيرد كه تلاش‌ها تنها مي‌توانند نقش كمك­كننده و تسريع­كننده داشته باشند و بس. پس فرهنگ چيزي نيست كه باقلم و انديشه‌ي نويسندگان و انديش­مندان ساخته­شود. توسعه‌ي آن نيز چنين بوده و كل جامعه بر مبناي نياز و با مكانيزم جوهري و پويا و تدريجي به­آن دست خواهد يافت. حال اين نياز مدت­هاست كه در جامعه­ي شهري ما پديد آمده و فرهنگ­گذشته نه­تنها پاسخ­گوي نياز زمان ومجموعه انسان‌هاي جامعه­ای كه اينك به خودآگاهي و دانش اجتماعي ـ سياسي لازم دست­يافته­اند، نبوده، بلكه اقدامات لجوجانه جهت اجرا و تحمیل آن­ها، كل جامعه را با تنش­ها و چالش­هاي شديدي مواجه خواهد ساخت. مسلماً چنين نيازي نه به­خواست اين و آن، بلكه به­دليل تحولات اجتماعي ـ سياسي نيم­سده­ي اخير و به­ويژه دگرديسي­ای که در روابط توليدي و انتقال جامعه از فئوداليزم به خرده­برژوازي سنتي و نيمه­سنتي (وجه­غالب روابط­توليدي مدنظر است و نه مطلقيت كه در جامعه­شناسي جايي ندارد) ایجادشده، پديد آمده است. اما بنا به­شرايط ناامن و عدم­تمركز و استقرار مردم طي سه­دهه­ي اخير، هنوز نهادهاي فرهنگي ـ اجتماعي تازه شكل نگرفته­اند. لذا ارزش‌ها، باورها و حتا اصول­ رفتاري‌اي كه درگذشته مورداحترام بوده و رعايت آن­ها باعث ثبات و نظم اجتماعي می­گردیده، اينك اهميت و اعتبار خودرا ازدست داده و با تمامي تلاش‌ها و فريادها و يخه­دراني‌هاي پيروان انديشه­هاي سنتي و احیاگران به­اصطلاح "فرهنگ­ملي"، دگر باز نخواهند گشت. چراكه سير حركت جامعه يك­سويه بوده و گذشته با تمامي ارزش‌هاي خاص خود، مربوط به­گذشته خواهد ماند. روابط و مناسبات اجتماعی نويني كه با فرهنگ خودش تثبيت خواهد شد، هنوز ايجاد نشده و كسي­را به­خود ملزم نساخته است. بنابراين هنوز اعتباركافي نيافته تا ارزش‌ها و هنجارهايش سلطه‌ي خود را برعناصر جامعه بگستراند. دراين مرحله‌ي گذار كه طي آن باورهاي ديروزين­مان فروريخته و ارزش‌هاي تازه هنوز به­جايش ننشسته­اند، برزخي است كه نه ايجادگر انگيزه‌ي اجتماعي است و نه تبيين­كننده‌ي هدفي مشخص، و در اين برهوت بي­اصول، همه به­فكر خود هستند تا جاي­گاه فردي­شان را در نظام­اجتماعي آينده معين كنند.

رسانه‌ها، هم­چنين نويسندگان آن­ها كه همه پديده‌هاي اجتماعي­اند و عناصري ازچنين جامعه‌اي، طبيعتاً نمي­توانند متأثر از وضعيت كلي جامعه نباشند و بنابراين، نه هدف دارند و نه دليل و انگيزه‌اي براي كارشان. يكي براي فراموش­نشدن دست به­قلم مي‌برد، ديگري براي شناخته­شدن، آن يكي­هم براي امرارمعاش و لقمه‌ي­ناني كه­اگر نباشد... . اين است كه نه نظام اجتماعي‌اي شكل­گرفته تا عده‌اي­را به­آن دل­بسته نمايد و در حراست از آن مسئولانه بنويسند و بگويند، و نه دانش و دركي از پروسه‌ها و سرفصل‌هاي تحول­جامعه دارند. بنابراين، مديران مسئول و سردبيران، خود چيزي نمي‌دانند تا نوشته‌ها را به­لحاظ علمي و ادبي بيارايند و اصلاح نمايند. هركس­که چيزي مي‌نویسد، به­هرحال مي‌تواند برگ‌هايي از نشريه­را پركند، و تنها اين براي­ مسئولین نشرات مهم است. درغير­ اين­صورت، ناچارند تا با عكس و طرح و درشت كردن كلمات، برگ‌هاي سفيد نشريه‌ي شان را سياه كنند.

اصل توليدانبوه براي نام­كشيدن و يا نان­بيشتر درآوردن، مورد ديگري است كه بركيفيت يك نوشته اثر منفي دارد. در اين­روش نوشتاري، نويسنده با تكيه‌ي­محض بر ذهن و كشيدن همه‌ي ذخايرذهني متكي بوده و براي اين­كه به مأمولي كه همان كميت­بالاي نوشتن است دست­رسي يابد، ناچار مي‌باشد تا هرچه در ذهنش خطور مي‌كند، بنويسد، حال مي‌خواهد علمي و منطقي باشند و يا ذهني­گرايانه و بازاري. مسلماً اصلاحات مكرر و چندباره­ی يک نوشته، نيز تحقيق و تطبيق محتوای مورد بحث با نظريات معتبر و متعدد علمي كه ضرورت هر نوشته­ي مطلوب بوده، درچنين شرايطي به­كلي ناديده گرفته مي‌شوند. چراكه چنين­امري وقت و دقت زيادي­را مي‌طلبد كه نويسنده‌ي به­ظاهر پركار، نه حوصله‌ي آن­را دارد و نه وقتش­را. معمولاً جوانان احساساتي و تازه­كاري كه شديداً غرق در احساس بلندپروازانه­ي خويش هستند، عمدتاً درچنين وضعيتي قرار داشته و هميشه درصدد فتح قله‌هاي هرعرصه مي‌باشند. مسلماً پركاري و توليدانبوه مي‌تواند كمكي باشد براي نويسنده‌ي خوب شدن، اما فراموش نبايد كرد كه جنون­نويسندگي به­خودي­خود، به ايده­آل نويسندگي نخواهد انجاميد. دقت، پژوهش، نقد پي­درپي از آثار خود و ديگران، مطالعه‌ي زياد و به­تدريج تخصصي، زمينه‌هاي اصلي رشد و ارتقاي نويسندگي مي‌باشند كه تنها با رعايت و توجه به آن­ها مي‌توان در اين عرصه موفق گشت.

يكي از راه‌هاي قابل توصيه براي ارتقاي نويسندگي، نقدنويسي است كه مي‌تواند به­اصطلاح نويسندگان کنونی­ را  به­خود آورده و يا باچالش مواجه سازد. با اين روش، يا نويسندگان موجود را وامي­دارد تا تدريجاً به­بالا بردن كيفيت نوشتاري­شان اقدام نمایند و يا ازشرم، عرصه­را رها سازند. متأسفانه نقدنويسي تاكنون به­دليل فقرفكري، درميان قلم­به­دستان رواج نيافته است. چراكه يا مطالب نوشته­شده را درك نمي‌كنند و اساساً نمي‌فهمند كه آيا فلان نوشته به­لحاظ علمي درست است و يا خير، و يا ازترس جواب متقابل و موردنقد قرار گرفتن، هنوز چنين­روشي­ راه نيفاده است. ازهمه بدتر اين­كه؛ نقدنويسي در جامعه‌ي ما نوعي كينه­توزي و عقده­گشايي و دشمن­تراشي تلقي مي‌گردد كه مخالفين­شخصي، گروهي و سياسي عليه يك­ديگر به­كار مي‌برند و بدبختانه تاکنون نتوانسته بين تقد فکری ـ فنی که بيان­گر تفاوت در ديدگاه بوده را با روابط بین انسان­ها خط فاصلی ایجاد نماید و به جامعه بیاموزد که می­توان باکسی دوست صميمی بود، درحالی­که انديشه و اثرش را هم نقد نمود. هم­چنين، نقد در جامعه‌ي ما شكلي­منفي و سلبي به­خود گرفته و تنها به اعتراض و بدگويي و نفي خلاصه شده و هنوز خودرا از اسارت عقده­ها و کینه­ها رها ننموده، درحالي­كه درنقد بايد جوانب مثبت و منفي يك نوشته مورد­بررسي و ارزيابي قرار گيرد.

اميدوارم با رايج­شدن فرهنگ­نقد درميان نشرات كشور، روش‌هاي شعارنويسي، اقتباس­گري و نوشته‌هاي غيرعلمي و غيرمسئولانه از رونق بيفتند و قلم­به­دستان جست­وجوگر نام و نان، به نويسندگاني آگاهي­بخش و سمت­وسو دهنده‌ي اجتماع تبديل گردند و درجهت شكل­گيري نظامي مبتني بر برابري، آگاهي و مردم­گرايي و نیز علمی شدن آثار و پژوهش­ها كمك شوند. بدين­گونه نگارنده­های کنونی از نشر مقاله‌هاي كوتاه ناشي از كم­دانشي خودداری نموده و به­جای آن­ها به نوشتن مقالاتي كه ازمحتواي علمي برخوردار بوده و طي آن كم­وكيفت و چگونگي اجزاي يك موضوع به­دقت موردبررسي قرار ‌گيرند، مبادرت ورزند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:7  توسط کاظم وحیدی   |