تبليغاتX
شهروند هزاره - رنگين سپنتا تراژدی افول یک روشنفکر

شهروند هزاره

مدتی بود که درعرصه­ی رسانه­ها ظاهر گرديده و صدای او را از راديو­ها و به­ويژه راديو BBC می­شنيدم. اغلب موضع نسبتاً مترقيانه در رابطه با حوادث کشورمان داشت و به­همین خاطر تلاش می­نمودم تا نظراتش را پيرامون مسائل جاری کشور به­عنوان صاحب­نظر بشنوم. بالاخره روزی فرا رسيد که به کشور بازگشت. پس از آن، روز ديگری از راه رسيد که او را از نزديک و در جمع هفتگی دانشجويان در مجتمع جامعه­ی­مدنی واقع قوای مرکز ديدم. البته این دیدار ناخوشايند، بسيار دير اتفاق افتاد و درست زمانی بود که ديگر به دولت و مشاورت آقای کرزی رسيده بود.

به­هرحال، آن جلسه که از او دعوت شده بود تا با دانشجويان گپي داشته باشد، با سوالات و ارائه­ي نظراتي از سوي من، بيشتر به استيضاح شبيه گشت. اولين سوالي که مطرح کردم، اين بود که، آقاي سپنتا اگر نام و رسمي يافته است بيشتر به خاطر منتقد جدي دولت و قدرت بودنش مي­باشد، اينک چگونه و با چه دلايل و انگيزه­هايی< خود به دولت پيوسته است؟ به­عبارت ديگر، چه تغييراتي در دولت و یا افکار و تمايلات خودش ايجاد شده است که روي­کردش از يک منتقد، به مدافع دولت و قدرت تغيير کرده است؟ وي طی جواب طولاني­اي­ که حدود يک ساعت را در بر گرفت، مطالب گوناگوني را مطرح ساخت که از آن ميان مي­توان به دو نکته­ي محوري اشاره نمود که هم لُب­ولعاب سخنش بودند و هم جوابي مستقيم به سوال من. وي به­صراحت گفت، چون در خارج از دولت جنبش اپوزسيوني وجود ندارد پس بايد به فتح نهاد­هاي دولتي از درون آن اقدام نمود. دليلش هم آنست­که، اينک در مقابل دولت، جنگ­سالاران قرار دارند که نبايد پيروز شوند. براي اين­کار بايد ضعف دولت را جبران کرد و آن را از تشتت و بي­سروساماني کنوني­اش خارج ساخت و باجديت به سوي نظام­سازي پيش رفت. وی درحالی این مطالب را عنوان می­کرد ­که کارکرد انحصارگرایانه و پر از تبعیض، فساد و دزدی­های بی­حساب دولت و کارگزارانش که ازسویی بی­اعتمادی مردم (اقوام) را از دست داده و ازسوی دیگر با ضعف مدیریتی درتمامی عرصه­ها باعث تحریک، تشویق و تشکل ارتجاع جنایت­کار گردیده است. البته نباید درکنار این­ها، به این انگاره زیاد ناباور بود که پروسه­ی تقویت و تشکل جنایت­کاران جنگی با حمایت مستقیم دولت، با پالیسی تاکتیکی­اش در فراکسیون­بازی و زد و بندهای پشت پرده صورت می­گیرد.

 در جواب گفتم که، اولاً در صورت نبودن اپوزسيون (که من­هم با وي هم­نوا هستم)، بايد اپوزسيون مترقي و دموکراتيک ضدتبعیض را ايجاد نمود و اين­کار با تلاش و کوششي درخارج از دولت و دقيقاً ميان مردم بايد صورت بگيرد، و نه به­دليل فقدان اپوزسیون، به دولت و قدرت پيوست. اين برخوردي عکس­العملي و کاملاً تسليم­طلبانه است که در صادقانه­ترين شکل آن، ناشي از سرخوردگي و نگراني از پيروزي ارتجاع جنايت­کار بر جناح تکنوکرات مدعي دموکراسي است که بخش اعظم نهاد­هاي دولتي را تصاحب نموده­اند، می­باشد.

همه مي­دانيم و حتا آقاي سپنتا هم از آن آگاه است که مبارزه­ تلاش جدي، عملی و پي­گيري است که تعطيلي نمي­پذيرد. پس دليلي ندراد که مبارزمرفه از اروپا برگشته توقع زیاد داشته باشد و بدون تقبل رنج و زحمت، تنها با نطق و مصاحبه و نصیحت خواستار تغيير شرايط شود، که اگرهم تحولی ایجاد نشد، فوراً به دولتي بپيوندد که برای اثبات بي­صلاحيتي و غيرمردمي­اش سخن­ها گفته و از آن انتقادها کرده است. اين­را نيز معتقديم که در مقايسه ميان جناح­هاي حاکم، تکنوکرات­هاي وابسته و غيرمردمي بد، و جنايت­کاران ضدمردمي، بدتر هستند. اما در شرايط کنوني و با وجود آزادي­هاي نيم­بندي که طي آن دست مردم و نيرو­هاي مترقي تا حدودي باز است، کسي مجبور به انتخاب بد نمي­باشد. چراکه چنين انتخابي، شرايط سياسي ـ اجتماعي و مرحله­ي استراتژيک خاص خود را مي­طلبد که ما آن را قبلاً پشت­سر گذشته­ايم. پس بايد راه ديگري را در پيش گرفت. یعنی باید تلاش مستمري را آغاز نمود تا مردم به حاشیه رانده­شده را دوباره به صحنه کشانیم و پروسه­ي نظام­سازي را با شرکت آنان آغاز نماییم، و نه اين­که در پشت ميز و در ميان کاخ سلطه (ارگ) به­شکل انتزاعي و بريده از مردم، نظام­سازي مورد ادعا را تحقق بخشيد. مسلماً کسي که درپي اصلاح و به اصطلاح نظام­سازي است، هرگز با رفتن پشت درهاي بسته­ي وزارت­خانه، عملاً خودرا از مردم جدا نمي­نمايد. چون­ هرگونه حرکت و تلاش سياسي ـ اجتماعي فراسوي مردم، نه­تنها نمي­تواند به نظام مردمي و دموکرات دست يابد، که نزديک­ترين دوستان و هم­فکران زندگي­اش را هم ازدست داده و يأس و دل­سردي همه را نسبت به خودش فراهم خواهد ساخت.

البته ما بيش­از اين­ها از آقاي سپنتا انتظار نداريم. چراکه او سال­ها پيش، از مبارزه­ي مردمي و مترقي کنار کشيده و براي نشنيدن صدايش تا اقصي نقاط دنيا (اروپا) رفته است. مسلماً اگر آدم به مبارزه­اي و يا تشکيلاتی شک کند، نخست بايد بررسي نمايد که شک او علمي و اصولي است و يا دليلي "خصلتي" و يا "معرفتي" در پس آن قرار دارد. وآنگهي، آيا ضعف درتئوري و ايدئولوژي تشکيلات است و يا استراتژي و تاکتيک آن مي­لنگد. اگر مشکل استراتژيک ـ تاکتیکی بود، بايد آن­را به­طور علمي در داخل تشکيلات مورد بحث قرار داد، و درصورت عدم نتيجه­گيري، به انشعاب و جدايي جهت تداوم­مبارزه با همان ايدئولوژي، اما با استراتژي و تاکتيک متفاوتي مبادرت ورزيد، که آقاي سپنتا هرگز چنان نکرده و عملاً ثابت ساخت که مشکل خصلتي خودش عامل شانه­خالي کردن از مبارزه بوده، و اساساً طاقت زحمات مبارزه­ای جدی را نداشته است. اين­که گفتم خصلتي، علتش آنست که معرفتي نمي­توانست باشد، چون خودش در رده­هاي بالاي تشکيلات قرار داشته است. پس ناباورانه است که فکر کنيم وي بدون اعتقاد و داشتن صلاحیت لازم ايدئولوژيکي به­­آن مقام تشکيلاتي رسيده باشد. مسلماً او مبارزه را از نقطه­اي آغاز و با ارتقاي عملیاتی و ايدئولوژيک بالاخره به رهبريت رسيده است. مگر ممکن است کسي جزء رهبريت يک تشکيلات ايدئولوژيکي بوده ياشد، اما به آرمان­ها و باور­هاي عقيدتي آن ايماني نداشته باشد، درحالي­که در همان راستا مبارزه هم کند؟ اين امر فقط در شرايطي ممکن است که فرد با سوء­نيت و غيرصادقانه در جايي و به­شکل نفوذي خود را ميخ­کوب کند که من شخصاً در مورد آقاي سپنتا باور ندارم چنين بوده باشد. ازاین موضوع هم می­گذریم، گرچه جای بسا بحث درآن هست و می­تواند بسیاری از تاریکی­های زندگی سیاسی ـ مبارزاتی وی را روشن سازد.

با رفتن وی به اروپا، چنان سکوتي بر زندگي­اش حاکم گشت و سرگرم درس و مشق شد که گويي در کشور زادبومش هيچ متجاوزي نيامده و مردمش قتل­عام نمي­شوند و حاکمان تازه به­دوران رسيده­­ي کودتاچي دسته­­دسته مردم را به پلي­گون­ها براي زنده­به­گور کردن نمي­بردند. گویی درآن دوره­ روستاها بم­باران نمي­شدند و ارتجاع با سوء­استفاده از ­نام جهاد، مردم را چور و چپاول نمي­کرده و به­اتهام وابستگي آنان به اين و يا آن دسته و گروه، نمي­کشته است. تنها زماني­که طالبان به­سان ديگر موانع، توسط "ديگران" از سر راه برداشته شدند، آقاي سپنتا هم­چو ديگر خارجه­نشينان، رمقي يافته و به­عنوان صاحب­نظر به فتح راديو­ها و مطبوعات پرداخت.

وقتي­هم که به داخل کشور مي­آيد، اداي مکتشفان بزرگ را درآورده و اعلام مي­دارد که ريشه­ي معضلات کشور را يافته و "بي­نظمي" و "بي­سروساماني" را چون ويروسي کشنده براي حاکميت آقاي کرزي و سهام­داران حکومتش اعلام مي­دارد. ديري نمي­پايد که خود داروي آن­را هم مي­يابد و جهت علاج­مريض (دولت) بر بالينش به دربار مي­رود و داروي "نظام­سازي" را تجويز مي­کند. اينک هنوز همان سوالي که درمجمع دانشجويي از وي نموده بودم، مطرح است­که، آيا رژيم قوم­محور و تبعيض­گر، درصورتي­که منظم گردد،

 مفتدرتر از گذشته به­سرکوب سيستماتيک اقوام نخواهد پرداخت؟ سوالي­که دو سال قبل از وي گرديد، اما امروزه نتايجش را مي­بينيم که هرچه­ دولت آقاي کرزي خود راجمع­وجورتر مي­کند، به تصاحب نهاد­هاي مختلف دولتي و اجتماعي توسط عناصر برتري­جوي قومي مبادرت مي­ورزد. در اين مورد هم نگاهي بيندازيم به وزرات­خانه­ها، معاونين، مقامات ولایتی، رياست­ها، مديريت­ها، کميسيون­ها و رياست­هاي­مستقل دولتي (که مستقل از وزارت­خانه­ها مي­باشند) و تعييناتي که همه­روزه صورت مي­گيرند، آیا جز تأمین منافع قوم آقاي کرزي را درنظر دارد؟ مثلاً به شعار­هاي خود آقاي سپنتا در مورد وزارت­ خارجه که هميشه از تحقق تناسب­قومي سخن مي­راند، اما درعمل جز جاي­گزين نمودن عناصر بدنامي از قوم­حاکم به­جاي شوراي­نظاري که پيش از سپنتا اين وزارت­خانه را انحصاراً دراختيار داشت، چه اقدام ديگري انجام داده است؟ "بهين"، این خلقی خشنی که دیروز یکی از سرکوب­گران حرفه­ای رژیم کودتاچی بود و طی چندسال اخیر يکي از طراحان تقلب در انتخابات جرگه­ي قانون­اساسي و سپس انتخابات رياست­جمهوري بوده و در آن­ها اختلاس­های بزرگی انجام داده است، امروزه سخن­گوي وزارت خارجه مي­گردد تا ماهيت واقعي اين وزارت­خانه را در دوره­ي آقاي سپنتا عيان سازد. البته بايد افزود که چند نفر هم­فکر و هم­گروه سابق، از هرات و ولایات حومه را هم در پست­هاي کليدي وزارت­خانه­اش قرار داده است تا بدین­گونه شعار "تناسب­قومی" خود را تحقق بخشد!!

سير حوادث و گذر زمان نشان داد که داروي نظام­سازي آقاي سپنتا درواقع دوپينگ (نيروزا) قوم­حاکم بوده و انتقاد­هاي تند و صريحي که وي قبلاً از حاکميت مي­نمود مطابق عرف­سياسي جامعه­ي ما، در واقع کلنجاررفتن روي قيمتي است که در ازاي خدمت به دولت قوم­محور حاکم صورت مي­گرفته است. اين سنت سخيفه­ي امروزي، موج بي­اعتمادي را در جامعه گسترانده و ديگر زمينه و اعتبار اجتماعي براي منتقدان واقعي قدرت­قومي باقي نگذاشته و بدين­گونه راه مبارزين مترقي و دموکرات­های صادق را سخت­تر ساخته است.

بله آقاي سپنتا،

بايد گفت که به­خاطر سخن­تان در مجمع دانشجويي که به صراحت گفته بوديد1 که، پس از يهوديان، بزرگ­ترين قربانيان تبعيض و نسل­کشي در تاريخ (چه به­­لحاظ کمي و چه کيفي)، هزاره­ها بوده که بارها در اين کشور قتل­عام گرديده­اند. پس حق­آن­هاست که به­منظور جبران انکار تاريخي و بايکوت­هاي ­سياسي، اجتماعي و اقتصادي­شان درطول دوسده­ی گذشته، به تثبيت هويت تاريخي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي خود اقدام نمايند. ما با این آشنایی از سابقه­ات، هم­چنين وقتي­که باجرأت از رعایت تناسب­اقوام در وزارت­خانه­ي خود (درصورت انتخاب­شدن) سخن گفتي، بيش­ترين حمايت و مبارزه را در اولسي­جرگه،­ میان هزاره­ها، نیروهای مترقی همه­ی اقوام (حتا پشتون­ها) براي تو صورت دادیم2، به­خيال اين­که وضعيت کنوني وزارت­خارجه­را که در آن تنها چندکارمند هزاره چه درمرکز کابل وچه در نمايندگي­هاي خارجي موجودند، اندکي تغيير خواهي آورد و مردم ما با تمام صلاحيت­هايي که دارند حد­اقل از 20درصد تحميلي برخوردار گردند. اما اينک مي­بينيم که شعار تناسب­قومي شما در واقع همان داعیه­ی "صلاحيت" و "شايستگي" موردنظر نمايندگي­هاي سازمان ملل در افغانستان است. در مؤسسات مربوط به سازمان ملل در کشور ما، هرگاه براساس شايستگي عده­اي غيرپشتون استخدام گردند، سروصداي عدم تناسب­قومي گوش همه­را کر مي­کند. هرگاه که مانند اکنون در بعضي نهاد­هايش مانندUNDP و WFP بيش از 90درصد پست­ها را پشتون­ها اشغال کنند، اگر اعتراضي صورت بگيرد، شعار آماده­ی "شايسته­سالاري"، سر داده مي­شود!! روش تحقق شايسته­سالاري مورد ادعاي UNAMA را  به­عنوان تجربه­ي شخصي خودم بيان مي­دارم که حدود 4 سال قبل، اولين­باري که براي پست مشاورت سياسي يوناما پس از گذراندن مرحله­ي اول مصاحبه، با آقاي توماس روتيک مصاحبه­ي ديگري داشتم. با آن­که خودش مرا تأييد کرد، بعداًً به­من اطلاع دادند که چون پست يادشده در کنر است، بهتر است يک پشتون باشد!! آيا در نمايندگي­هاي ديگر ولايات هم اين مورد رعايت مي­گردد؟ بار دوم به­عنوان تنها هزاره­ي کانديد براي پست مشاورت سياسي در کابل، پس از حدود 2 ساعت مصاحبه­ به­زبان انگليسي که 9 نفر در بورد شرکت داشتند، به مرحله­ي ترجمه­ي کتبي رسيدم که مطلبي فلسفي از آقاي عبدالحي الهي را پيش من گذاشته بودند تا آن­را ترجمه نمايم. درحالي­که براي ديگران يک گزارش خبري جزئي را داده بودند. من مطمئنم که مرحوم عبدالحي الهي خودش هم نمي­دانست که چه مي­گويد، یا این­که خواننده­ی فارسی­زبان مفهوم گفته­های اورا بفهمد، چه­برسد به اين­که آن­را به انگليسي ترجمه کنیم. به­هرحال، امروز مشخص شده است که شعار­هاي دولت و متمايلين به آن مبني بر "رعايت سهم­اقوام"، همه از يک سرچشمه­ نشأت مي­گيرند و آن UNAMA است. يعني هرگاه از تناسب قومي سخن به­ميان مي­آيد، هدف آن بيشتر نمودن تعداد پشتون­ها در پست­هاست و نه افراد باصلاحیت هزاره، ازبک، ايماق، ترکمن، بلوچ و... .

خلاصه اين­که، با بررسي کارکرد امثال شما که روزي اپوزسيون و منتقد داغ دولت بوديد و روز ديگر در متن آن درصدد اصلاحش برآمديد، افق­هاي تازه­اي به­روي­مان گشوده مي­شود که درنتيجه، از تاکتيک­ها و ترفندهاي جناح قوم­محور حاکم بيش­تر سر درمي­آوريم و مي­فهميم که چه دام­ها و چه حلقاتي پيرامون ما گسترده شده­اند. زماني داي­فولادي يکه­تاز ميدان خوش­خدمتي به جناح سلطه­گر قومی بود و با کتاب­هاي فرمايشي­اش به برائت­جويي از جناح­هاي قوم­محور (Ethno centrist) حاکم مي­پرداخت و روزي که حرف­هاي کهنه، بي­شنونده و بي­خواننده­اش به­پايان رسيد، چون دست­مالي کهنه به­کناري انداخته شد. امروزه شما از راه رسيده­ايد و نوبت را گرفته­ايد تا آن راه را ادامه دهيد و در جهت تثبيت و تضمين حاکميت سياسي اين جناح، طرح "نظام­سازي"تان را اجرا نماييد.

دوست گذشته­ها!

آيا تاکنون به اين موضوع فکر کرده­اي که عمري بيش­تر از پيش­کسوتان اين راه نخواهي داشت و همانند ديگران به­مجرد پايان يافتن پروژه­ي تقويت و سازمان­دادن نظام ازهم گسيخته­ي قوم­محوري که طي جنگ­هاي قومي گذشته سخت آسيب ديده بود، روزي شير شما هم خشک مي­شود که درآن صورت آدرس مراجعه­ی­تان اکیداً یا زباله­دان خواهد بود و یا قصاب؟

شما در دفاع از خود درمجمع دانشجويي يادشده، هرچه درتوان داشتيد گفتيد تا از مخمصه نجات يابيد. يکي از پايه­هاي دفاع از طرح نظام­سازي­تان، دفاع از نيروهاي آمريکايي بود. آن­هم در جواب دانشجويي که پرسيده بود، چه ضرورتي به نيروهاي آمريکايي که بدون مجوز درکشور ما حضور دارند، وجود داشته درحالي­که نيروهايISAF رسماً و قانوناً وظيفه­ي امنيت را به­عهده دارند؟ شما درجواب گفتيد، که به­خاطر مقتدرشدن درمقابل همسايه­ها، ما نيازمند ­قدرت بزرگي در کنار خود هستيم. حتا تأکيد نموديد که بايد بر تعداد نيروهاي آمريکايي اضافه شود و پاي­گاه­هاي دايمي داشته باشند!! من نمي­دانم که واقعاً شما درپي حفظ منافع بیگانه­ها وارد دولت شده­ايد و يا سروسامان دادن به دولت خودمان؟ اساساً ما چه نيازي به جنگ با همسايه­ها داريم تا يک قدرت بيگانه را اين­جا پاي­گاه دايمي بدهيم و باتحریک و دشمن­تراشی همیشگی آنان، دریک بحران دایمی باهمسایه­ها به­سر بریم؟ دادن پاي­گاه دايمي براي چيست، مگر تصميم براین است که براي هميشه ضعيف و زیر قیمومیت بیگانگان باقي بمانيم و وظیفه­ی حراست از ما را آنان به­عهده داشته باشند، و يا قصد ايجاد ناامني دايمي براي همسايگان در نظر است؟ آيا استدلال شما با ادعاها و مدافعات شاه­شجاع و امير دوست­محمد و عبدالرحمان و کودتاچيان 7 ثوري فرقي دارد؟ مگر آنان براي آوردن بيگانه­ها چنين دليل­هايي را رديف نمي­نمودند؟ اگر حضور بيگانه­ها مهم نبوده و از نظر روند جهاني­شدن ديگر حضور نظامي و اشغال کشورها معني ندارد و ما مردم جهان خواهر و برادريم!! نمي­دانم چرا صدها هزار کشته داديم و کشور خود را ويرانه ساختيم تا نظاميان بيگانه (ارتش­سرخ) از کشور ما خارج شوند و امروزه برای تجلیل از سال­گرد خروج­شان از کشور جشن بگیریم و رخصتی رسمی اعلام بداریم؟ البته خود شما هم در آن زمان از موضع مائوئيزم بر کمونيزم روسي مي­تاختيد و از اشغال کشور بسي تنفر از خود نشان مي­داديد (البته اگر آن کارکردها را امروزه مانند بسياري از مواضع­تان نقد ننماييد)، پس نمي­دانم علت موضع­کنوني شما تنها يک سليقه­ي رنگي است که از لباس آمريکايي­ها خوش­تان مي­آيد، و يا ژست­فلمي آنان در تفنگ گرفتن به­سوي مردم براي­تان زيبا و خوشايند است؟ شاید این امر اینک جزء خصلت شما گردیده و مرتبط باچرخش­های همیشگی­تان باشد که بدون انتساب و تکیه بر قدرت خارجی و احساس حمایت آنان ازشما، نتوانید به زندگی سیاسی ادامه دهید و چنان­که مشهور است، شما آنید که رستم بود پهلوان.

به­هرحال، شما مدعي هستيد که با رفتن به­ اروپا چرخشي ايدئولوژيک يافتيد و از مائويزم به آش تلفيق­يافته از سوسياليزم و ليبراليزم، که همانا "سوسيال­دموکراسي" است، تغيير عقيده داديد. شايد اين­هم از برکت هجرت باشد!! در اين راستا به حزب "سبزها" هم پيوستيد. امروز هم که به کابل آمده­ايد و هجرتي ديگر داشته­ايد، بازهم مطابق فضاي تسخيرشده باB52 ، سليقه­ي­تان تغيير کرد و با خانه­تکاني مغزي، اين­بار از "سبز­ها" و "سوسيال­دموکراسي" دل کندید و آن­ها­را بيرون ريختيد و ليبراليزم ناب آمريکايي را به­جاي آن قرار داديد و با استعدادي که در چرخش ايدئولوژيک داريد تئوري­هاي نويني (ببخشيد، منظورم از نوين، مائوئيزم ديروزي­تان نيست) مبني بر دو قطبي بودن جامعه به­لحاظ سياسي را وضع نموديد که جز تکنوکرات­هاي حاکم و جنايت­کاران جنگي مدعي جهاد، کسي را در آن جاي­گاهي نيست. مردمي که از هردو جناح نفرت دارند و دريک بايکوت عملي دست رد به­سينه­ي هردو زده­اند، ديگر در انديشه­ي شما جايي ندارند. به­خاطر همين است که هرگونه مخالفت و انتقاد از دولت را اينک به­حساب جنايت­کاران جنگي و ناقضين حقوق­بشر مي­گذاريد با آن­که رییس دولتت درپس پرده با آنان مغازلات شبانه­روزی دارد. اصولاًٌ کسي که مدعي است چون اپوزسيوني وجود ندارد، پس بايد به درون دولت رفت (از گفته­هاي خودتان است)، ديگر مردم را دراندیشه و باورش کنارزده و درتحلیل­ها و معادلات سیاسی ـ اجتماعی جایی برای­شان درنظر نمی­گیرد. البته براي امثال آقاي سپنتا که چه ديروز و با قرار داشتن در متن تشکيلات غيرمردمي سازمان­رهايي، و چه حين اقامت در اروپا، و چه امروز با رفتن به دربار، هرگز با مردم سرو کار نداشته است، نبايد­هم مردم زياد مهم باشند. وقتي مردم از ناامني رنج مي­برند و کارد طالبان را از همین الان روي گلوي خود حس مي­کنند و از آن بسي بيزار و متنفرند، چرا از ميان بيش از 12 ميليون توانمند حمل سلاح در کشور، هنوز 50 هزار نفر اردو تکميل نمي­گردد؟ چون مردم مي­بينند و درک مي­کنند که بين دوکتورين دسته­بندي کردن طالبان به "تندرو" و "ميانه­رو" و آزادي آنان از زندان­هاي گوانتانامو، بلخ، پلچرخي و...، با افزايش روزمره­ي قدرت­تحرک و مانور نظامي آنان، رابطه­اي نزديک وجود داشته و گپ­هايي در پس پرده است. وقتي همه از شاهدان عيني مي­شنوند که عين سلاح و تجهيزات و غذا و پوشاک اردوي به اصطلاح ملي،  در سنگر­ها و زراد­خانه­هاي طالبان نيز يافت مي­شود، و زماني­که شاهدان عيني از فرود آمدن هليکوپتر­هاي آمريکايي در نزديک پاي­گاه­های طالبان و تخليه­ي بار آنان سخن مي­گويند، مردم اعتماد خود را نسبت به دولت از دست مي­دهند و آگاهانه به موضع "اپوزسيون­ساکت" به­عنوان يگانه راه موجود براي اين مرحله از مبارزات، مي­گرايند. پس مردم هستند، و خيلي هم هوشيار و آگاه، اگرچه آقاي سپنتا آن­را منکرهم گردد و يا در صورت کشف حقيقتِ قرار داشتن مردم در چنين موضعي، آنان­را هم­سو با جنايت­کاران جنگي به­شمار آورد!! چراکه طبق فرمول شما، مخالفت با حاکمان قوم­محورِ از غرب برگشته تنها از سوی جنایت­کاران جنگی صورت می­گیرد.

بله­ آقاي سپنتا،

مردم هستند و دقيقاً هم درموضع اپوزسيون، و متأسفم از اين­که شما دير جنبيديد. بهتر بود هوشيارتر عمل مي­کرديد و چندسال قبل با امید و طرح بهبود بخشیدن اوضاع به­دربار مي­رفتيد، و امروزه که مطمئناً از عدم کارایی طرح­تان که مبتنی بر فرضیه­های انتزاعی خوش­باورانه است، به­دلیل استحاله­ناپذیری حاکمیت کنونی و نیز عدم علاقه­ی جناح برتری­جوی قومی حاکم، امیدوار می­گشتید، به­نواي مردم، از آن جدا مي­شديد. شايد چرخش­هاي پي­درپي­تان شما­را گيج کرده باشد و با اين­همه رنگ­­گرفتن­هاي متوالي، به­جاي دادفر، رنگين­سپنتا شده­ايد و دیگر اثری از انتقاد و اصلاح­طلبی، درشما باقی نمانده است. البته دوست و همفکرت آقاي اخگر هم اگر يادتان مانده باشد، همان روز و ضمن تأييد پيوستن­تان به دولت گفته بود که، اميدوارم با پيوستن به دولت ستم­فر نشويد، که بدبختانه اينک بويش به مشام مي­رسد. شماکه شعارتان "آزادي" و "دموکراسي" و "دفاع از هزاره­ها" به­عنوان يگانه قربانيان­تبعيض و ستم سيستماتيک در کشور بود، اينک و درعمل جز تقويت بدنه­ي تشکيلاتي حاکميت انحصارگرقومي کاري انجام نداده­ايد.

اخیراًهم با اعلام موجودیت جبهه­ی به­اصطلاح ملی، نخست به تقلید از کرزی از تشکیل آن انتقاد نمودید و چندی بعد که سفری به ایران داشتید، پس از بازگشت، تشکیل جبهه­ی یادشده را حرکتی دموکراتیک تلقی نمودید. اینک از تمامی کارکردت چنین نتیجه می­شود گرفت که واقعاً اندیویدوآلیستی (فردگرا) حرفه­ای و ماکیاولیست با تجربه­ای شده­ای که خوب می­دانی برای نان و نام، در دانشگاه چه بگویی، حین روبرو شدن با روشن­فکران و رسانه­ها چه مطالبی را و چگونه مطرح نمایی و بالاخره درپشت میز دولتی با چه روش و برای خوشایندی چه کسانی کار کنی. مسلم است که حاکمیت انحصارگر قومی هم برای کسب مشروعیتش به مهره­های چندکاره و چندچهره شدیداً نیازمند است که باتوجیهات، شعارها و مباحثات روشن­فکری، هم برای خودش اعتبار می­آفریند و هم برای دولتی که او را به گروگان گرفته است. باهمه­ی این­ها، به­عنوان آخرین امید به دوستی، از شما می­خواهم تا اگر از انديشه­هاي مترقي و دموکراتيک بريده­ايد (که مسلماً درمتن حاکميت زيرچتر سپاه بيگانه­هم نمي­توان به آن کلمات و واژه­ها ديگر معتقد و پابند ماند)، اندکی به­فکر آبرو و حیثیت علمی خود باشی و با احساسات آن­همه شاگرد و دوستانی که هنوز علاقه­مند شما هستند، بازی نکنی. شما که دریکی از صحبت­های­تان گفته بودید (دومین حساب­دهی)، کارمندان وزارت­خارجه باید با تمامی "ایزم"ها و "ایست"­ها آشنا شوند تا جریانات فکری را بشناسند. به­راستی دوست دیروزی­ام، این حرف­ها را قلباً می­گویی و یا چون حرف دیگری نداری، برای سرگرمی و تفریح، آن­ها را بر زبان می­رانی؟ یعنی واقعاً هنوز نمی­دانی که دیپلوماسی با واقعیت­ها، کارکردها و موضع­گیری­ها که همگی مربوط به "هنرسیاست"­اند، سروکار دارد و نه محض "دانش­­سیاسی"  و شناخت جریانات فکری؟ آیا درست است که اینک در وزارت­خانه­ی شما، کارمندان طنزگونه از یک­دیگر می­خواهند تا وقت فراغت را خود را با "ایزم" جنگی بگذرانند!! آقای "رنگین" سپنتا، اگر هزاره­هاي متعهد و بافکر، به­ويژه آناني که در وزارت­خارجه کارمند هستند، لحظه­ به­لحظه قلباً از تو دور مي­شوند برایت زياد مهم نيست، لااقل به­فکر آبرو و سلامت روحي دخترتان باشيد که از داشتن چنين پدري هميشه در رنج و عذاب وجداني به­سر نبرد و يا احساس شرم نکند3. به­اميد آن­که روزي بتوانم با جرأت دوباره دادفر سپنتايت صدا کنم، البته اگر چنين روزي از راه رسد یا بازهم بشود به­ تو اعتماد نمود.

                                                                                                                 به­درود تا آن­روز           

 

 

پانبشته­ها

دراین قسمت گفته­هایش درخواست نمود تا صدایش را ثبت ننمایند، اما این سخنان در مغز و دل حدود 40 حاضر در جلسه نقش بست.

وقتی توهین آقای سپنتا نسبت به مردم هزاره در اولین گردهمایی این مردم در ماه ثور 1384 درنظر بگیریم، باید حمایت و تبلیغ برای ایشان­را فداکاری و تسامح واقعی به­شمار آورد. وی به­عنوان عنصری مترقی و مدعی دموکرات بودن به این گردهمایی دعوت شده بود، اما با گفتن جمله­ی "هزاره­ها فاشیست­تر از دیگرانند"، مجلس را ترک نمود.

آقای سپنتا در مجمع دانشجویی داستانی را بیان کرد و گفت که بعداز پخش مصاحبه­­اش با رادیو BBC که اندکی پس­از مقررشدنش به­عنوان مشاور کرزی صورت گرفت، دخترش از آلمان زنگ­زده و گفته است که، قدرت چه پدیده­ی زشتی است که دندان­های پدرم را کشیده و دیگر قادر به سخن گفتن نیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:50  توسط کاظم وحیدی   |