مدتی بود که درعرصهی رسانهها ظاهر گرديده و صدای او را از راديوها و بهويژه راديو BBC میشنيدم. اغلب موضع نسبتاً مترقيانه در رابطه با حوادث کشورمان داشت و بههمین خاطر تلاش مینمودم تا نظراتش را پيرامون مسائل جاری کشور بهعنوان صاحبنظر بشنوم. بالاخره روزی فرا رسيد که به کشور بازگشت. پس از آن، روز ديگری از راه رسيد که او را از نزديک و در جمع هفتگی دانشجويان در مجتمع جامعهیمدنی واقع قوای مرکز ديدم. البته این دیدار ناخوشايند، بسيار دير اتفاق افتاد و درست زمانی بود که ديگر به دولت و مشاورت آقای کرزی رسيده بود.
بههرحال، آن جلسه که از او دعوت شده بود تا با دانشجويان گپي داشته باشد، با سوالات و ارائهي نظراتي از سوي من، بيشتر به استيضاح شبيه گشت. اولين سوالي که مطرح کردم، اين بود که، آقاي سپنتا اگر نام و رسمي يافته است بيشتر به خاطر منتقد جدي دولت و قدرت بودنش ميباشد، اينک چگونه و با چه دلايل و انگيزههايی< خود به دولت پيوسته است؟ بهعبارت ديگر، چه تغييراتي در دولت و یا افکار و تمايلات خودش ايجاد شده است که رويکردش از يک منتقد، به مدافع دولت و قدرت تغيير کرده است؟ وي طی جواب طولانياي که حدود يک ساعت را در بر گرفت، مطالب گوناگوني را مطرح ساخت که از آن ميان ميتوان به دو نکتهي محوري اشاره نمود که هم لُبولعاب سخنش بودند و هم جوابي مستقيم به سوال من. وي بهصراحت گفت، چون در خارج از دولت جنبش اپوزسيوني وجود ندارد پس بايد به فتح نهادهاي دولتي از درون آن اقدام نمود. دليلش هم آنستکه، اينک در مقابل دولت، جنگسالاران قرار دارند که نبايد پيروز شوند. براي اينکار بايد ضعف دولت را جبران کرد و آن را از تشتت و بيسروساماني کنونياش خارج ساخت و باجديت به سوي نظامسازي پيش رفت. وی درحالی این مطالب را عنوان میکرد که کارکرد انحصارگرایانه و پر از تبعیض، فساد و دزدیهای بیحساب دولت و کارگزارانش که ازسویی بیاعتمادی مردم (اقوام) را از دست داده و ازسوی دیگر با ضعف مدیریتی درتمامی عرصهها باعث تحریک، تشویق و تشکل ارتجاع جنایتکار گردیده است. البته نباید درکنار اینها، به این انگاره زیاد ناباور بود که پروسهی تقویت و تشکل جنایتکاران جنگی با حمایت مستقیم دولت، با پالیسی تاکتیکیاش در فراکسیونبازی و زد و بندهای پشت پرده صورت میگیرد.
در جواب گفتم که، اولاً در صورت نبودن اپوزسيون (که منهم با وي همنوا هستم)، بايد اپوزسيون مترقي و دموکراتيک ضدتبعیض را ايجاد نمود و اينکار با تلاش و کوششي درخارج از دولت و دقيقاً ميان مردم بايد صورت بگيرد، و نه بهدليل فقدان اپوزسیون، به دولت و قدرت پيوست. اين برخوردي عکسالعملي و کاملاً تسليمطلبانه است که در صادقانهترين شکل آن، ناشي از سرخوردگي و نگراني از پيروزي ارتجاع جنايتکار بر جناح تکنوکرات مدعي دموکراسي است که بخش اعظم نهادهاي دولتي را تصاحب نمودهاند، میباشد.
همه ميدانيم و حتا آقاي سپنتا هم از آن آگاه است که مبارزه تلاش جدي، عملی و پيگيري است که تعطيلي نميپذيرد. پس دليلي ندراد که مبارزمرفه از اروپا برگشته توقع زیاد داشته باشد و بدون تقبل رنج و زحمت، تنها با نطق و مصاحبه و نصیحت خواستار تغيير شرايط شود، که اگرهم تحولی ایجاد نشد، فوراً به دولتي بپيوندد که برای اثبات بيصلاحيتي و غيرمردمياش سخنها گفته و از آن انتقادها کرده است. اينرا نيز معتقديم که در مقايسه ميان جناحهاي حاکم، تکنوکراتهاي وابسته و غيرمردمي بد، و جنايتکاران ضدمردمي، بدتر هستند. اما در شرايط کنوني و با وجود آزاديهاي نيمبندي که طي آن دست مردم و نيروهاي مترقي تا حدودي باز است، کسي مجبور به انتخاب بد نميباشد. چراکه چنين انتخابي، شرايط سياسي ـ اجتماعي و مرحلهي استراتژيک خاص خود را ميطلبد که ما آن را قبلاً پشتسر گذشتهايم. پس بايد راه ديگري را در پيش گرفت. یعنی باید تلاش مستمري را آغاز نمود تا مردم به حاشیه راندهشده را دوباره به صحنه کشانیم و پروسهي نظامسازي را با شرکت آنان آغاز نماییم، و نه اينکه در پشت ميز و در ميان کاخ سلطه (ارگ) بهشکل انتزاعي و بريده از مردم، نظامسازي مورد ادعا را تحقق بخشيد. مسلماً کسي که درپي اصلاح و به اصطلاح نظامسازي است، هرگز با رفتن پشت درهاي بستهي وزارتخانه، عملاً خودرا از مردم جدا نمينمايد. چون هرگونه حرکت و تلاش سياسي ـ اجتماعي فراسوي مردم، نهتنها نميتواند به نظام مردمي و دموکرات دست يابد، که نزديکترين دوستان و همفکران زندگياش را هم ازدست داده و يأس و دلسردي همه را نسبت به خودش فراهم خواهد ساخت.
البته ما بيشاز اينها از آقاي سپنتا انتظار نداريم. چراکه او سالها پيش، از مبارزهي مردمي و مترقي کنار کشيده و براي نشنيدن صدايش تا اقصي نقاط دنيا (اروپا) رفته است. مسلماً اگر آدم به مبارزهاي و يا تشکيلاتی شک کند، نخست بايد بررسي نمايد که شک او علمي و اصولي است و يا دليلي "خصلتي" و يا "معرفتي" در پس آن قرار دارد. وآنگهي، آيا ضعف درتئوري و ايدئولوژي تشکيلات است و يا استراتژي و تاکتيک آن ميلنگد. اگر مشکل استراتژيک ـ تاکتیکی بود، بايد آنرا بهطور علمي در داخل تشکيلات مورد بحث قرار داد، و درصورت عدم نتيجهگيري، به انشعاب و جدايي جهت تداوممبارزه با همان ايدئولوژي، اما با استراتژي و تاکتيک متفاوتي مبادرت ورزيد، که آقاي سپنتا هرگز چنان نکرده و عملاً ثابت ساخت که مشکل خصلتي خودش عامل شانهخالي کردن از مبارزه بوده، و اساساً طاقت زحمات مبارزهای جدی را نداشته است. اينکه گفتم خصلتي، علتش آنست که معرفتي نميتوانست باشد، چون خودش در ردههاي بالاي تشکيلات قرار داشته است. پس ناباورانه است که فکر کنيم وي بدون اعتقاد و داشتن صلاحیت لازم ايدئولوژيکي بهآن مقام تشکيلاتي رسيده باشد. مسلماً او مبارزه را از نقطهاي آغاز و با ارتقاي عملیاتی و ايدئولوژيک بالاخره به رهبريت رسيده است. مگر ممکن است کسي جزء رهبريت يک تشکيلات ايدئولوژيکي بوده ياشد، اما به آرمانها و باورهاي عقيدتي آن ايماني نداشته باشد، درحاليکه در همان راستا مبارزه هم کند؟ اين امر فقط در شرايطي ممکن است که فرد با سوءنيت و غيرصادقانه در جايي و بهشکل نفوذي خود را ميخکوب کند که من شخصاً در مورد آقاي سپنتا باور ندارم چنين بوده باشد. ازاین موضوع هم میگذریم، گرچه جای بسا بحث درآن هست و میتواند بسیاری از تاریکیهای زندگی سیاسی ـ مبارزاتی وی را روشن سازد.
با رفتن وی به اروپا، چنان سکوتي بر زندگياش حاکم گشت و سرگرم درس و مشق شد که گويي در کشور زادبومش هيچ متجاوزي نيامده و مردمش قتلعام نميشوند و حاکمان تازه بهدوران رسيدهي کودتاچي دستهدسته مردم را به پليگونها براي زندهبهگور کردن نميبردند. گویی درآن دوره روستاها بمباران نميشدند و ارتجاع با سوءاستفاده از نام جهاد، مردم را چور و چپاول نميکرده و بهاتهام وابستگي آنان به اين و يا آن دسته و گروه، نميکشته است. تنها زمانيکه طالبان بهسان ديگر موانع، توسط "ديگران" از سر راه برداشته شدند، آقاي سپنتا همچو ديگر خارجهنشينان، رمقي يافته و بهعنوان صاحبنظر به فتح راديوها و مطبوعات پرداخت.
وقتيهم که به داخل کشور ميآيد، اداي مکتشفان بزرگ را درآورده و اعلام ميدارد که ريشهي معضلات کشور را يافته و "بينظمي" و "بيسروساماني" را چون ويروسي کشنده براي حاکميت آقاي کرزي و سهامداران حکومتش اعلام ميدارد. ديري نميپايد که خود داروي آنرا هم مييابد و جهت علاجمريض (دولت) بر بالينش به دربار ميرود و داروي "نظامسازي" را تجويز ميکند. اينک هنوز همان سوالي که درمجمع دانشجويي از وي نموده بودم، مطرح استکه، آيا رژيم قوممحور و تبعيضگر، درصورتيکه منظم گردد،
مفتدرتر از گذشته بهسرکوب سيستماتيک اقوام نخواهد پرداخت؟ سواليکه دو سال قبل از وي گرديد، اما امروزه نتايجش را ميبينيم که هرچه دولت آقاي کرزي خود راجمعوجورتر ميکند، به تصاحب نهادهاي مختلف دولتي و اجتماعي توسط عناصر برتريجوي قومي مبادرت ميورزد. در اين مورد هم نگاهي بيندازيم به وزراتخانهها، معاونين، مقامات ولایتی، رياستها، مديريتها، کميسيونها و رياستهايمستقل دولتي (که مستقل از وزارتخانهها ميباشند) و تعييناتي که همهروزه صورت ميگيرند، آیا جز تأمین منافع قوم آقاي کرزي را درنظر دارد؟ مثلاً به شعارهاي خود آقاي سپنتا در مورد وزارت خارجه که هميشه از تحقق تناسبقومي سخن ميراند، اما درعمل جز جايگزين نمودن عناصر بدنامي از قومحاکم بهجاي شوراينظاري که پيش از سپنتا اين وزارتخانه را انحصاراً دراختيار داشت، چه اقدام ديگري انجام داده است؟ "بهين"، این خلقی خشنی که دیروز یکی از سرکوبگران حرفهای رژیم کودتاچی بود و طی چندسال اخیر يکي از طراحان تقلب در انتخابات جرگهي قانوناساسي و سپس انتخابات رياستجمهوري بوده و در آنها اختلاسهای بزرگی انجام داده است، امروزه سخنگوي وزارت خارجه ميگردد تا ماهيت واقعي اين وزارتخانه را در دورهي آقاي سپنتا عيان سازد. البته بايد افزود که چند نفر همفکر و همگروه سابق، از هرات و ولایات حومه را هم در پستهاي کليدي وزارتخانهاش قرار داده است تا بدینگونه شعار "تناسبقومی" خود را تحقق بخشد!!
سير حوادث و گذر زمان نشان داد که داروي نظامسازي آقاي سپنتا درواقع دوپينگ (نيروزا) قومحاکم بوده و انتقادهاي تند و صريحي که وي قبلاً از حاکميت مينمود مطابق عرفسياسي جامعهي ما، در واقع کلنجاررفتن روي قيمتي است که در ازاي خدمت به دولت قوممحور حاکم صورت ميگرفته است. اين سنت سخيفهي امروزي، موج بياعتمادي را در جامعه گسترانده و ديگر زمينه و اعتبار اجتماعي براي منتقدان واقعي قدرتقومي باقي نگذاشته و بدينگونه راه مبارزين مترقي و دموکراتهای صادق را سختتر ساخته است.
بله آقاي سپنتا،
بايد گفت که بهخاطر سخنتان در مجمع دانشجويي که به صراحت گفته بوديد1 که، پس از يهوديان، بزرگترين قربانيان تبعيض و نسلکشي در تاريخ (چه بهلحاظ کمي و چه کيفي)، هزارهها بوده که بارها در اين کشور قتلعام گرديدهاند. پس حقآنهاست که بهمنظور جبران انکار تاريخي و بايکوتهاي سياسي، اجتماعي و اقتصاديشان درطول دوسدهی گذشته، به تثبيت هويت تاريخي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي خود اقدام نمايند. ما با این آشنایی از سابقهات، همچنين وقتيکه باجرأت از رعایت تناسباقوام در وزارتخانهي خود (درصورت انتخابشدن) سخن گفتي، بيشترين حمايت و مبارزه را در اولسيجرگه، میان هزارهها، نیروهای مترقی همهی اقوام (حتا پشتونها) براي تو صورت دادیم2، بهخيال اينکه وضعيت کنوني وزارتخارجهرا که در آن تنها چندکارمند هزاره چه درمرکز کابل وچه در نمايندگيهاي خارجي موجودند، اندکي تغيير خواهي آورد و مردم ما با تمام صلاحيتهايي که دارند حداقل از 20درصد تحميلي برخوردار گردند. اما اينک ميبينيم که شعار تناسبقومي شما در واقع همان داعیهی "صلاحيت" و "شايستگي" موردنظر نمايندگيهاي سازمان ملل در افغانستان است. در مؤسسات مربوط به سازمان ملل در کشور ما، هرگاه براساس شايستگي عدهاي غيرپشتون استخدام گردند، سروصداي عدم تناسبقومي گوش همهرا کر ميکند. هرگاه که مانند اکنون در بعضي نهادهايش مانندUNDP و WFP بيش از 90درصد پستها را پشتونها اشغال کنند، اگر اعتراضي صورت بگيرد، شعار آمادهی "شايستهسالاري"، سر داده ميشود!! روش تحقق شايستهسالاري مورد ادعاي UNAMA را بهعنوان تجربهي شخصي خودم بيان ميدارم که حدود 4 سال قبل، اولينباري که براي پست مشاورت سياسي يوناما پس از گذراندن مرحلهي اول مصاحبه، با آقاي توماس روتيک مصاحبهي ديگري داشتم. با آنکه خودش مرا تأييد کرد، بعداًً بهمن اطلاع دادند که چون پست يادشده در کنر است، بهتر است يک پشتون باشد!! آيا در نمايندگيهاي ديگر ولايات هم اين مورد رعايت ميگردد؟ بار دوم بهعنوان تنها هزارهي کانديد براي پست مشاورت سياسي در کابل، پس از حدود 2 ساعت مصاحبه بهزبان انگليسي که 9 نفر در بورد شرکت داشتند، به مرحلهي ترجمهي کتبي رسيدم که مطلبي فلسفي از آقاي عبدالحي الهي را پيش من گذاشته بودند تا آنرا ترجمه نمايم. درحاليکه براي ديگران يک گزارش خبري جزئي را داده بودند. من مطمئنم که مرحوم عبدالحي الهي خودش هم نميدانست که چه ميگويد، یا اینکه خوانندهی فارسیزبان مفهوم گفتههای اورا بفهمد، چهبرسد به اينکه آنرا به انگليسي ترجمه کنیم. بههرحال، امروز مشخص شده است که شعارهاي دولت و متمايلين به آن مبني بر "رعايت سهماقوام"، همه از يک سرچشمه نشأت ميگيرند و آن UNAMA است. يعني هرگاه از تناسب قومي سخن بهميان ميآيد، هدف آن بيشتر نمودن تعداد پشتونها در پستهاست و نه افراد باصلاحیت هزاره، ازبک، ايماق، ترکمن، بلوچ و... .
خلاصه اينکه، با بررسي کارکرد امثال شما که روزي اپوزسيون و منتقد داغ دولت بوديد و روز ديگر در متن آن درصدد اصلاحش برآمديد، افقهاي تازهاي بهرويمان گشوده ميشود که درنتيجه، از تاکتيکها و ترفندهاي جناح قوممحور حاکم بيشتر سر درميآوريم و ميفهميم که چه دامها و چه حلقاتي پيرامون ما گسترده شدهاند. زماني دايفولادي يکهتاز ميدان خوشخدمتي به جناح سلطهگر قومی بود و با کتابهاي فرمايشياش به برائتجويي از جناحهاي قوممحور (Ethno centrist) حاکم ميپرداخت و روزي که حرفهاي کهنه، بيشنونده و بيخوانندهاش بهپايان رسيد، چون دستمالي کهنه بهکناري انداخته شد. امروزه شما از راه رسيدهايد و نوبت را گرفتهايد تا آن راه را ادامه دهيد و در جهت تثبيت و تضمين حاکميت سياسي اين جناح، طرح "نظامسازي"تان را اجرا نماييد.
دوست گذشتهها!
آيا تاکنون به اين موضوع فکر کردهاي که عمري بيشتر از پيشکسوتان اين راه نخواهي داشت و همانند ديگران بهمجرد پايان يافتن پروژهي تقويت و سازماندادن نظام ازهم گسيختهي قوممحوري که طي جنگهاي قومي گذشته سخت آسيب ديده بود، روزي شير شما هم خشک ميشود که درآن صورت آدرس مراجعهیتان اکیداً یا زبالهدان خواهد بود و یا قصاب؟
شما در دفاع از خود درمجمع دانشجويي يادشده، هرچه درتوان داشتيد گفتيد تا از مخمصه نجات يابيد. يکي از پايههاي دفاع از طرح نظامسازيتان، دفاع از نيروهاي آمريکايي بود. آنهم در جواب دانشجويي که پرسيده بود، چه ضرورتي به نيروهاي آمريکايي که بدون مجوز درکشور ما حضور دارند، وجود داشته درحاليکه نيروهايISAF رسماً و قانوناً وظيفهي امنيت را بهعهده دارند؟ شما درجواب گفتيد، که بهخاطر مقتدرشدن درمقابل همسايهها، ما نيازمند قدرت بزرگي در کنار خود هستيم. حتا تأکيد نموديد که بايد بر تعداد نيروهاي آمريکايي اضافه شود و پايگاههاي دايمي داشته باشند!! من نميدانم که واقعاً شما درپي حفظ منافع بیگانهها وارد دولت شدهايد و يا سروسامان دادن به دولت خودمان؟ اساساً ما چه نيازي به جنگ با همسايهها داريم تا يک قدرت بيگانه را اينجا پايگاه دايمي بدهيم و باتحریک و دشمنتراشی همیشگی آنان، دریک بحران دایمی باهمسایهها بهسر بریم؟ دادن پايگاه دايمي براي چيست، مگر تصميم براین است که براي هميشه ضعيف و زیر قیمومیت بیگانگان باقي بمانيم و وظیفهی حراست از ما را آنان بهعهده داشته باشند، و يا قصد ايجاد ناامني دايمي براي همسايگان در نظر است؟ آيا استدلال شما با ادعاها و مدافعات شاهشجاع و امير دوستمحمد و عبدالرحمان و کودتاچيان 7 ثوري فرقي دارد؟ مگر آنان براي آوردن بيگانهها چنين دليلهايي را رديف نمينمودند؟ اگر حضور بيگانهها مهم نبوده و از نظر روند جهانيشدن ديگر حضور نظامي و اشغال کشورها معني ندارد و ما مردم جهان خواهر و برادريم!! نميدانم چرا صدها هزار کشته داديم و کشور خود را ويرانه ساختيم تا نظاميان بيگانه (ارتشسرخ) از کشور ما خارج شوند و امروزه برای تجلیل از سالگرد خروجشان از کشور جشن بگیریم و رخصتی رسمی اعلام بداریم؟ البته خود شما هم در آن زمان از موضع مائوئيزم بر کمونيزم روسي ميتاختيد و از اشغال کشور بسي تنفر از خود نشان ميداديد (البته اگر آن کارکردها را امروزه مانند بسياري از مواضعتان نقد ننماييد)، پس نميدانم علت موضعکنوني شما تنها يک سليقهي رنگي است که از لباس آمريکاييها خوشتان ميآيد، و يا ژستفلمي آنان در تفنگ گرفتن بهسوي مردم برايتان زيبا و خوشايند است؟ شاید این امر اینک جزء خصلت شما گردیده و مرتبط باچرخشهای همیشگیتان باشد که بدون انتساب و تکیه بر قدرت خارجی و احساس حمایت آنان ازشما، نتوانید به زندگی سیاسی ادامه دهید و چنانکه مشهور است، شما آنید که رستم بود پهلوان.
بههرحال، شما مدعي هستيد که با رفتن به اروپا چرخشي ايدئولوژيک يافتيد و از مائويزم به آش تلفيقيافته از سوسياليزم و ليبراليزم، که همانا "سوسيالدموکراسي" است، تغيير عقيده داديد. شايد اينهم از برکت هجرت باشد!! در اين راستا به حزب "سبزها" هم پيوستيد. امروز هم که به کابل آمدهايد و هجرتي ديگر داشتهايد، بازهم مطابق فضاي تسخيرشده باB52 ، سليقهيتان تغيير کرد و با خانهتکاني مغزي، اينبار از "سبزها" و "سوسيالدموکراسي" دل کندید و آنهارا بيرون ريختيد و ليبراليزم ناب آمريکايي را بهجاي آن قرار داديد و با استعدادي که در چرخش ايدئولوژيک داريد تئوريهاي نويني (ببخشيد، منظورم از نوين، مائوئيزم ديروزيتان نيست) مبني بر دو قطبي بودن جامعه بهلحاظ سياسي را وضع نموديد که جز تکنوکراتهاي حاکم و جنايتکاران جنگي مدعي جهاد، کسي را در آن جايگاهي نيست. مردمي که از هردو جناح نفرت دارند و دريک بايکوت عملي دست رد بهسينهي هردو زدهاند، ديگر در انديشهي شما جايي ندارند. بهخاطر همين است که هرگونه مخالفت و انتقاد از دولت را اينک بهحساب جنايتکاران جنگي و ناقضين حقوقبشر ميگذاريد با آنکه رییس دولتت درپس پرده با آنان مغازلات شبانهروزی دارد. اصولاًٌ کسي که مدعي است چون اپوزسيوني وجود ندارد، پس بايد به درون دولت رفت (از گفتههاي خودتان است)، ديگر مردم را دراندیشه و باورش کنارزده و درتحلیلها و معادلات سیاسی ـ اجتماعی جایی برایشان درنظر نمیگیرد. البته براي امثال آقاي سپنتا که چه ديروز و با قرار داشتن در متن تشکيلات غيرمردمي سازمانرهايي، و چه حين اقامت در اروپا، و چه امروز با رفتن به دربار، هرگز با مردم سرو کار نداشته است، نبايدهم مردم زياد مهم باشند. وقتي مردم از ناامني رنج ميبرند و کارد طالبان را از همین الان روي گلوي خود حس ميکنند و از آن بسي بيزار و متنفرند، چرا از ميان بيش از 12 ميليون توانمند حمل سلاح در کشور، هنوز 50 هزار نفر اردو تکميل نميگردد؟ چون مردم ميبينند و درک ميکنند که بين دوکتورين دستهبندي کردن طالبان به "تندرو" و "ميانهرو" و آزادي آنان از زندانهاي گوانتانامو، بلخ، پلچرخي و...، با افزايش روزمرهي قدرتتحرک و مانور نظامي آنان، رابطهاي نزديک وجود داشته و گپهايي در پس پرده است. وقتي همه از شاهدان عيني ميشنوند که عين سلاح و تجهيزات و غذا و پوشاک اردوي به اصطلاح ملي، در سنگرها و زرادخانههاي طالبان نيز يافت ميشود، و زمانيکه شاهدان عيني از فرود آمدن هليکوپترهاي آمريکايي در نزديک پايگاههای طالبان و تخليهي بار آنان سخن ميگويند، مردم اعتماد خود را نسبت به دولت از دست ميدهند و آگاهانه به موضع "اپوزسيونساکت" بهعنوان يگانه راه موجود براي اين مرحله از مبارزات، ميگرايند. پس مردم هستند، و خيلي هم هوشيار و آگاه، اگرچه آقاي سپنتا آنرا منکرهم گردد و يا در صورت کشف حقيقتِ قرار داشتن مردم در چنين موضعي، آنانرا همسو با جنايتکاران جنگي بهشمار آورد!! چراکه طبق فرمول شما، مخالفت با حاکمان قوممحورِ از غرب برگشته تنها از سوی جنایتکاران جنگی صورت میگیرد.
بله آقاي سپنتا،
مردم هستند و دقيقاً هم درموضع اپوزسيون، و متأسفم از اينکه شما دير جنبيديد. بهتر بود هوشيارتر عمل ميکرديد و چندسال قبل با امید و طرح بهبود بخشیدن اوضاع بهدربار ميرفتيد، و امروزه که مطمئناً از عدم کارایی طرحتان که مبتنی بر فرضیههای انتزاعی خوشباورانه است، بهدلیل استحالهناپذیری حاکمیت کنونی و نیز عدم علاقهی جناح برتریجوی قومی حاکم، امیدوار میگشتید، بهنواي مردم، از آن جدا ميشديد. شايد چرخشهاي پيدرپيتان شمارا گيج کرده باشد و با اينهمه رنگگرفتنهاي متوالي، بهجاي دادفر، رنگينسپنتا شدهايد و دیگر اثری از انتقاد و اصلاحطلبی، درشما باقی نمانده است. البته دوست و همفکرت آقاي اخگر هم اگر يادتان مانده باشد، همان روز و ضمن تأييد پيوستنتان به دولت گفته بود که، اميدوارم با پيوستن به دولت ستمفر نشويد، که بدبختانه اينک بويش به مشام ميرسد. شماکه شعارتان "آزادي" و "دموکراسي" و "دفاع از هزارهها" بهعنوان يگانه قربانيانتبعيض و ستم سيستماتيک در کشور بود، اينک و درعمل جز تقويت بدنهي تشکيلاتي حاکميت انحصارگرقومي کاري انجام ندادهايد.
اخیراًهم با اعلام موجودیت جبههی بهاصطلاح ملی، نخست به تقلید از کرزی از تشکیل آن انتقاد نمودید و چندی بعد که سفری به ایران داشتید، پس از بازگشت، تشکیل جبههی یادشده را حرکتی دموکراتیک تلقی نمودید. اینک از تمامی کارکردت چنین نتیجه میشود گرفت که واقعاً اندیویدوآلیستی (فردگرا) حرفهای و ماکیاولیست با تجربهای شدهای که خوب میدانی برای نان و نام، در دانشگاه چه بگویی، حین روبرو شدن با روشنفکران و رسانهها چه مطالبی را و چگونه مطرح نمایی و بالاخره درپشت میز دولتی با چه روش و برای خوشایندی چه کسانی کار کنی. مسلم است که حاکمیت انحصارگر قومی هم برای کسب مشروعیتش به مهرههای چندکاره و چندچهره شدیداً نیازمند است که باتوجیهات، شعارها و مباحثات روشنفکری، هم برای خودش اعتبار میآفریند و هم برای دولتی که او را به گروگان گرفته است. باهمهی اینها، بهعنوان آخرین امید به دوستی، از شما میخواهم تا اگر از انديشههاي مترقي و دموکراتيک بريدهايد (که مسلماً درمتن حاکميت زيرچتر سپاه بيگانههم نميتوان به آن کلمات و واژهها ديگر معتقد و پابند ماند)، اندکی بهفکر آبرو و حیثیت علمی خود باشی و با احساسات آنهمه شاگرد و دوستانی که هنوز علاقهمند شما هستند، بازی نکنی. شما که دریکی از صحبتهایتان گفته بودید (دومین حسابدهی)، کارمندان وزارتخارجه باید با تمامی "ایزم"ها و "ایست"ها آشنا شوند تا جریانات فکری را بشناسند. بهراستی دوست دیروزیام، این حرفها را قلباً میگویی و یا چون حرف دیگری نداری، برای سرگرمی و تفریح، آنها را بر زبان میرانی؟ یعنی واقعاً هنوز نمیدانی که دیپلوماسی با واقعیتها، کارکردها و موضعگیریها که همگی مربوط به "هنرسیاست"اند، سروکار دارد و نه محض "دانشسیاسی" و شناخت جریانات فکری؟ آیا درست است که اینک در وزارتخانهی شما، کارمندان طنزگونه از یکدیگر میخواهند تا وقت فراغت را خود را با "ایزم" جنگی بگذرانند!! آقای "رنگین" سپنتا، اگر هزارههاي متعهد و بافکر، بهويژه آناني که در وزارتخارجه کارمند هستند، لحظه بهلحظه قلباً از تو دور ميشوند برایت زياد مهم نيست، لااقل بهفکر آبرو و سلامت روحي دخترتان باشيد که از داشتن چنين پدري هميشه در رنج و عذاب وجداني بهسر نبرد و يا احساس شرم نکند3. بهاميد آنکه روزي بتوانم با جرأت دوباره دادفر سپنتايت صدا کنم، البته اگر چنين روزي از راه رسد یا بازهم بشود به تو اعتماد نمود.
بهدرود تا آنروز
پانبشتهها
دراین قسمت گفتههایش درخواست نمود تا صدایش را ثبت ننمایند، اما این سخنان در مغز و دل حدود 40 حاضر در جلسه نقش بست.
وقتی توهین آقای سپنتا نسبت به مردم هزاره در اولین گردهمایی این مردم در ماه ثور 1384 درنظر بگیریم، باید حمایت و تبلیغ برای ایشانرا فداکاری و تسامح واقعی بهشمار آورد. وی بهعنوان عنصری مترقی و مدعی دموکرات بودن به این گردهمایی دعوت شده بود، اما با گفتن جملهی "هزارهها فاشیستتر از دیگرانند"، مجلس را ترک نمود.
آقای سپنتا در مجمع دانشجویی داستانی را بیان کرد و گفت که بعداز پخش مصاحبهاش با رادیو BBC که اندکی پساز مقررشدنش بهعنوان مشاور کرزی صورت گرفت، دخترش از آلمان زنگزده و گفته است که، قدرت چه پدیدهی زشتی است که دندانهای پدرم را کشیده و دیگر قادر به سخن گفتن نیست.